حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

پایان تعطیلی تابستانه

1393/6/27 0:35
403 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامانی

آخرین روزای اردکان بودنمون رو داریم سپری می کنیم.

تو این مدت شما خیلی کارا یاد گرفتی خیلی حرفا یاد گرفتی و خیلی بازی کردن با بچه ها رو یاد گرفتی و این چیزا خیلی برای من و بابایی جالب و شیرین بود.

روزای سختی رو باهم سپری کردیم. چیزایی که حتی تو دیدنش تو خواب هم منو دیوونه میکرد.... بازم باید بگم خدایا شکرت.... بابت این همه نعمت هایی که بهم دادی و من این روزا نمی بینمشونمحبت

بی خیال دخترم بزار از شیرینیای خودت برات بگم که شدی همه ی وجودم.

هر موقع بابایی بیرون میره میخوای باهاش بری زود حاضر میشی و نفر اولی شما...خنده

بعضی وقتا با بابایی میری خونه ی مادرجون و بعضی وقتا هم با من میای خونه مامان جون.

خیلی با باباجون میونه ی خوبی داری خداروشکر ... تا پیشش میری زود یه چیزی ازش میخوای... اونم که منتظره نوش لب تر کنه... ای خدا بده شانس

البته دخترم منم یه جورایی موقعیت تو رو داشتم حتی الان هم دارم.

روزای آخر دوتا عروسی هم داشتیم. یکی عروسی سعیده دختر خاله بابایی و دومی هم سعیده دختر عمو بابایی.

 

تقریبا بیشتر عکسای اردکان رو تو پست های قبل برات گذاشتم. این آخرین پست از این دوماه و خرده ای اردکانه خواستم با این پست و عکسا پروندشو ببندم.

پست های بعد بره دیگه برای قم. انشاالله

 

 

قربون دختر عروسم برم.. عزیزم انشاالله عروسی خودت دخملم

 

 

این عکسا مال عروسی سعیده دختر عمو باباییه. بیستم شهریور 93

 

 

 

 

نفس منــــــــــــی ... همش به افق خیره میشی

 

 

 یه شب شما با آقا رضا جیک شده بودی.

 

 

نه به اول که نگاش هم نمیکردی نه به الان که رفتی سوار موتورش شدی

 

 

خیلی از آقارضا خجالت میکشی ولی همیشه هم احوالشو از خاله میپرسیقه قهه

 

 

بــــه بـــــه دختر موتور سوارم

 

 

یه شب دیگه هم باباجون و خاله طاهره اینا اومدن خونمون

 

 

البته قبلا گفتم که ما اردکان رفتیم خونه ی مادربزرگ بابایی. انشاالله خودمون هم خونه میخریم

 

 


و در ادامه بگم که ما بیست و یکم شهریور راهی قم شدیم.

ساعت ده شب حرکت کردیم. آقا مجید و خانمش هم باهامون اومدن که برن تهران. ولی...............

توراه ساعت دو نصفه شب پنجاه کیلومتری قم ماشین خراب شد...

ماشین داغ کرد تا حدی که دیگه روشن نکردیم.. آخر امداد خودرو اومد بکسل کرد و مارو تا قم رسوند.

بساطی شد اون شب. همگی خیلی اذیت شدیم و خیلی هم شرمنده ی مهمونامون شدیم.

اینم بگم که دفعه آخری بود که ماشین رو دیدیم. تعمیرکار گفت نزدیک به دو میلیون خرجشه. بابایی هم ماشین رو فروخت.

پسندها (4)

نظرات (5)

زهراخ
1 آبان 93 0:47
انشاا....ازخجالتشون درمیای دوست دارم
مریم
1 آبان 93 7:58
سلام چه عکسای خوشمل و خوشمزه ای شده ه ه ه مخصوصا مخصوصا عکس یکی مونده به آخری تو قسمت عکسای آتلیه خعلی خوشکل شده ان شاالله سعادتمند بشی عزییییییییییییییزم
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ســـــــــــلام زن عمو جوووووووووونم. مــــــــــــــــــــــرسی چشمات قشنگ میبینه. زنده باشی . ممنون که بهمون سر میزنی
بابا و مامان
15 آبان 93 8:34
الاهی چقد ناز شدی عزیز دلم همیشه به عروسی و شادی
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
چشماتون قشنگ می بینه گلم لطف داری. ممنون
بابا و مامان
15 آبان 93 8:35
ارزو می کنم جمع خوب خانوادتون همیشه سالم و سلامت باشند
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
خیــــــــــــــلی قشنگ بود ممنون. منم همین آرزو رو براتون دارم
مامان عليرضا
22 آبان 93 12:21
سلام به دوست خوبم و دختر نازش خدا رو شکر که پایان تعطیلاتتون خوب بوده و به خیر و شادی گذشته ایشالا عروسی خودت عروس خانوم خوشگل خاله
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم ممنون که بهمون سر میزنی... ممنون گلم زنده باشی. انشاالله